انشا در مورد زمستان – انشای زیبای فصل برفی زمستان

مجله اینترنتی دلخوشی: انشا درباره زمستان یک موضوع انشای جالب و عمومی در زمستان است. شاید شما نیز دوست داشته باشید در مورد زمستان انشا بنویسید. در این مقاله مجله اینترنتی دلخوشی یک انشای بسیار زیبا در مورد زمستان برای شما تهیه کرده است که فصل زمستان را به صورت یک داستان زیبا توصیف می کند. می توانید از این انشای زمستان برای نوشتن انشاهای زیباتر خود ایده بگیرید.

انشا درباره زمستان


حتما بخوانید:

انشاء توصیف زمستان

انشاء عید نوروز

انشاء شب یلدا

انشاء فصل پائیز


متن انشاء درباره زمستان

نگاهم از پشت پنجره به سفیدی برف روی پشت بام ها دوخته شده و بخار روی شیشه نمی گذارد بارش برف را بخوبی تماشا کنم. ناگزیر پنجره را باز می کنم. ناگهان سرمای شدیدی به همراه دانه های یخی برف که به تندی به صورتم برخورد می کند وارد اتاقم می شود. با وجود سرمای هوا پنجره را نمی بندم . مگر چند بار در سال قرار است برف ببارد. مگر چند تا فصل زمستان داریم. این سه ماه هم مثل برق و باد قرار است بگذرد و حیف است که خود را از دیدن زیبایی های آن محروم کنم. به خوبی می توانم بخار نفس هایم را در برودت هوای سرد مشاهده کنم. این نفس ها خیلی با ارزشند. شاهد فصل ها، ماه ها و سال های زیادی بوده اند. شاهد برگ ها و گرمی و سر سبزی تابستان، شاهد سردی و سرخی پاییز، شاهد زیبایی های صورتی رنگ بهار، اما حالا در سرمای زمستان و برف، من هم می توانم نفس هایم را ببینم و بابت بودنشان خدا را شکر کنم.  سرم را به سمت آسمان بلند می کنم دیگر ابرهای متراکم هم به خوبی دیده نمی شوند. انگار همه جا یکدست سفید شده است. انگار ننه سرما آن لحاف سفید خود را از آن بالا تکانده و پنبه های نرم و سفیدش را بر سر زمین ریخته تا همه چیز را بپوشاند. همۀ خوبی و ها و بدی ها و خاطراتی که از آدم ها، خوب و بد می سازند. زمین در انجمادی نرم فرو رفته است. از این بالا همه چیز یخ زده به نظر می رسد. کودکان را می بینم که شال و کلاه پیچ کرده و به کوچه و حیاط آمده اند و با ذوق و شوق فراوان آدم برفی درست می کنند و با سخاوت تمام در این هوای سرد شال و کلاه خود را روی سر و گردن آدم برفی می گذارند و خود از شوق این آفرینش، دیگر سرما را حس نمی کنند و پس از مدتی شادی و برف بازی، رد پای کودکانۀ خود را در اطراف آدم برفی به جا می گذارند و به خانه بر می گردند.

کم کم که رفت و آمد ماشین ها شروع می شود جای لاستیک ماشین ها بر روی برف ها بر جای می ماند و با تداوم این تردد کم کم از زیبایی برف های نشسته بر روی زمین کاسته می شود و برف ها مثل یخ به زمین می چسبند و زمین سُر و لغزنده می شود.

برف که قطع شد و کمی از سرمای هوا کاسته شد، کم کم برف هایی که بر روی شاخ و برگ درختان جا خوش کرده بودند تکه تکه بر زمین می افتند و عابران را غافلگیر می کنند و گاهی لبخندی بر لب عابران می نشانند. با اینکه رفت و آمد سخت تر شده و سرما کمی آزار دهنده است اما هیچکس از آمدن برف ناراحت نیست. آخر برف از آن نعمت هایی است که همه در طول سال خیلی انتظارش را می کشند. باران را تقریبا در بیشتر فصول دیده اند ولی برف قضیه اش فرق می کند. باید هوا خیلی سرد و سوزناک شود تا برف ببارد. اما برف که بارید انگار یکدفعه آبها از آسیاب می افتد و آرامش خاصی همه جا را فرا می گیرد و از آن سوز و سرمایی که وعدۀ برف و چهرۀ واقعی زمستان را می داد، کاسته می شود. گاهی بارش برف آنقدر شدید است و ارتفاع برف نشسته بر زمین به حدی است که عبور و مرور دانش آموزان به مدرسه سخت می شود و اکثر اوقات مدارس یکی دو روز به خصوص در مقاطع ابتدایی تعطیل می شوند و پنهان نماند که با این تعطیلی قندی هم در دل دانش آموزان آب می شود و فرصتی برای بازی و شیطنت در هوای برفی پیدا می کنند. یاد دورۀ ابتدایی خودم می افتم و گلوله های برفی سفید را در دستانم حس می کنم و پی در پی آنها را به سمت دوستانم پرتاب می کنم. صدای خنده های کودکانه ذهنم را پر کرده است. در افکار خود غرق شده ام که ناگهان سردی و بی حسی شدیدی در دستانم حس می کنم. پنجره را می بندم و لباس گرم می پوشم و مثل کودکان دل به دریا می زنم و به کوچه و خیابان می روم. درب خانه را که باز می کنم باد سردی را روی صورتم حس می کنم. انگار گونه هایم سرخ و یخزده شده. به آرامی به راه می افتم. صدای برف ها را زیر پوتین هایم حس می کنم. در راه با نفس هایم بخار بازی می کنم. درست مثل آنوقت ها که بچه بودم. به رو به رو خیره می شوم. سر کوچه پیرزنی را می بینم که دستۀ سبزی خوردن را محکم با دستانش به سینه اش چسبانده و در عین حال آرام آرام قدم بر می دارد و نگاهش به زمین است تا روی برف ها سُر نخورد. با دیدن سبزی ها یاد بهار می افتم. آخر بارش برف همیشه نشان دهندۀ این بوده که بهار نزدیک است. با گذر از دی و بهمن که معمولا فصل ریزش برف است، به اسفند که وارد می شویم دیگر هوا خیلی زمستانی نیست. هوا نه سرد است و نه گرم و این هوای ملس، آدم را یاد اوایل بهار می اندازد. اصلا اسفند معلوم نیست متعلق به کدام فصل است. اسفند بوی زمستان نمی دهد. در عوض روزهای اسفند ماه اگر در خیابان قدم بزنی و نگاهت که به برگ های ریز و سبز و تازه روی درختان بیفتد و آفتاب از لای شاخ و برگ درختان چشمت را بزند، به راحتی می توانی بوی بهار را استشمام کنی.

فکر بهار لبخندی بر روی لبهایم نشانده است. در همین احوالات پیرزن را می بینم که با لبخندی که انگار مُسری بوده از کنارم رد می شود! بعد با خودم فکر می کنم یعنی این پیرزن چند زمستان را دیده است؟ چین و چروک های صورتش نشان از سال های دوری دارد. حالا او خودش یک زمستان شده است. بهار و تابستان و پاییز زندگی اش را سپری کرده و به زمستان رسیده است. اما زمستان اگرچه آخرین فصل سال است، اما آخر زندگی نیست. پس از زمستان همیشه بهار است و این قانون در همۀ ابعاد زندگی برقرار است. همۀ تلاش ها، اشک ها و لبخندها در نهایت به بهار ختم می شود. هر کس بهار مخصوص به خود را دارد و بهار برای همه به یک شکل نیست. اگر زمستان خود را به خوبی سپری کرده باشیم، بهار خوبی را نیز شاهد خواهیم بود و آن را خواهیم پذیرفت. اصلا همین تلاش کردن یعنی رسیدن به بهار در لحظه. پس زمستان را باید دریابیم تا بهاری زیبا بیابیم… بهاری که پربار و دلنشین باشد…

در یک لحظه تعادلم را روی برف های یخزده از دست می دهم، از این افکار بیرون می آیم و راه بازگشت به خانه را در پیش می گیرم. حالا باید بروم و برای آمدن بهار خودم تدارک ببینم…

اختصاصی مجله اینترنتی دلخوشی